تبليغاتX
نوشتن براي فراموشي است نه به ياد آوردن

نوشتن براي فراموشي است نه به ياد آوردن

ادبي - عاشقانه

سلام به همه دوستان عزیز

 

راستش می خواستم  هم از همتون تشکر کنم وهم خداحافظی

 

چون من یه مدتی ( نمی دونم تا کی ) نمی تونم  آپ کنم .

 

به هر حال از همتون ممنونم  و از همتون می خوام برام دعا کنید .

 

سبز باشید و بهاری

 

 

 

خدانگهدار عزیزم

 

 


اما نمیشه باورم

 


توی چشام نگاه نکناین لحظه های آخرم

 


آخه چطور دلم بیاد

 


چشماتو گریون ببینم

 


میرم ولی این و بدون

 


چشم انتظارت میشینم

 


میرم ولی گریه نکن

 


نذار از عشقت بمیرم

 


اگر توو اوج بی کسی

 


با عکست آروم بگیرم

 


میرم ولی بدون یکی

 


خیلی تو رو دوست داره

 


یکی که از دوریه تو

 


سر به بیابون میزنه

 


خدانگهدار عزیزم

 


خدانگهدار عزیزم

 


خدانگهدار

 


خدانگهدار

 


خدانگهدار عزیزم

 


دارم میرم از این دیار

 


اینجا کسی منو نخواست

 


تو هم منو تنها بذار

 


اینجا غریب بودم

 


ولی هیچکی نپرسید از کجام

 


مسافرم باید برم

 


گریه نکن خدا نخواست

 


دوسم نداشتی اما من

 


عادت کردم به بودنت

 


غریب بودم نا مردما

 


تو رو ازم ربودنت

 


میرم ولی اینو بدون

 


فقط تویی دلیل بودنم

 


مهمون نوازی کردنت

 


میرم ولی گریه نکن

 


نذار از عشقت بمیرم

 


اگر توو اوج بی کسی

 


با عکست آروم بگیرم

 


میرم ولی بدون یکی

 


خیلی تو رو دوست داره

 


یکی که از دوریه تو

 


سر به بیابون میزنه

 


خدانگهدار عزیزم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:4 توسط bahar |


 

تازه از راه رسیده بودم

 

 

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

 

 

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

 

 

آسمان صاف و بی نهایت بود

 

 

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

 

 

جاده ها پر از حس همیشگی

 

 

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

 

 

در امتداد جاده گام بر می داشتم

 

طنین گامهای سنگینم

 

 

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

 

 

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

 

 

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

 

 

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

 

 

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

 

 

باید می رفتم

 

 

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

 

 

تازه از راه رسیده ام

 

 

با کوله باری از عشق...

 

 

به دور دست ها می نگرم...

 

 

هنوز هم باید رفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:13 توسط bahar |


ياد دارم يک غروب سرد سرد مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.


«دوره گردم کهنه قالي ميخرم


کاسه و ظرف سفالي ميخرم


دست دوم جنس عالي ميخرم


گر نداري کوزه خالي ميخرم»


اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي زد و بغضش شکست.

 


«اول سال است؛ نان در سفره نيست

 


بوي نان تازه هوش از ما ربود

 


اتفاقا مادرم هم روزه بود

 


صورتش ديدم که لک برداشته

 


دست خوش رنگش ترک برداشته

 


سوختم ديدم که بابا پير بود

 


بدتر از آن خواهرم دلگير بود

 


مشکل ما درد نان تنها نبود

 


شايد آن لحظه خدا با ما نبود

 


باز آواز درشت دوره گرد

 


رشته ي انديشه ام را پاره کرد

 


«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

 

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

 


دست دوم جنس عالي ميخرم

 


گر نداري کوزه خالي ميخرم»

 


خواهرم بي روسري بيرون دويد.

 


آي آقا ! سفره خالي مي خريد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:42 توسط bahar |


سلام دوستان عزیز

یکی از دوستان عزیز من (هکر جان ) در نظر سنجی نایت اسکین شرکت کرده .

خوشحال میشم به ادرس فوق رفته و به وبلاگشون  امتیاز بدین

 با سپاس از شما دوستان  


HAKER



http://night-skin.com/topblog


 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:6 توسط bahar |


سلام دوست جونا

خوبید ؟ خدارو شکر  

امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه و پیشه خونواده هاتون همیشه خوش باشید .

راستش می خواستم منم تو پست روز مادر مثل بقیه یه متن بذارم ولی ....

یادم اوفتاد به زن عموم (مادر پسر عموم که یه ماه پیش فوت کرده بود ) درست ۳ ساله پیش تو همچین روزی عمرشو داد به شما رو خونوادشو برای همیشه تنها گذاشت .

حالا هر سال روز مادر وقتی می خوایم برا مامانم چشن بگیریم مادرم به حرمت  زن عموم اجازه شلوغ بازی رو نمی ده . حقم داره  حتی یه لحظه هم برای تصور کوتاهی هم نمی تونم خودمو جای اونها وای نه ....

به حرمت همه مادرانی که شاید سالای پیش مثل مادرای ما پیش بچه هاشون بودند و این روزو جشن می گرفتند ولی الان نیستند وجای خالیشون  هر لحظه پیداست ..

یه دقیقه سکوت کنیم و تو شادیهای این روز هم کمی به یاد اونها باشیم

 

www.hamtaraneh.com

 

 

 

www.hamtaraneh.com

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:13 توسط bahar |


سلام دوست جونای عزیزم

خوبید ُ خوشید ُ سلامتید ؟؟؟؟

این شعر و یکی از دوستام برام میل کرده بود . من دیدم خوشگل گفتمتو این پستم بذارم تا همه بتونند بخونند و لذت ببرند.

و اما ...

این شعر رو تقدیم میکنم به همه دوستای خوبم و مخصوصا کسی که این روز ها دلمو شکست ولی با این حال هنوزم  ......

 

زیر باران خواهم رفت       گفته اش نیک بود

 

 

چشم ها را باید شست      زیر باران باید رفت

 

 

و هم اینک دل من     زیر باران به صفای قدم عشق نم نمک می گرید

 

 

به کدامین سو می کشانی از سر خیر

 

 

من بیچاره ی درمانده در این مخمصه ی بی کران می مانم

 

 

 سادگی را می ستانم از در غیب ،چه می دانی که من عاشق ترم یا نه؟

 

 

که سعادت به دل من تابیده و بیدار شدم

 

 

بیداری من هم اینک می تواند لایق احساس بی آلایش زیبای تو باشد انگار

 

 

و سر انجام نفس هر دم به شوق دیدار روی تو می آید

 

 

و منم که در این راحتی هستی خود می گریم

 

 

می ستانم عشق را ، نفسی تازه کنید

 

 

دل در اندازه کنید

 

 

و بدانید که من شاعری بی هم و غم

 

 

می ستاند عشق را از زندگانی

 

 

می ستاند نفس تازگی روح را ، از صدای پر مرغان اساطیر

 

 

که گشودند بال خود را به رهایی

 

 

و منم همان عاشق ساده    عاشق هستی نادر

 

 

عاشق قطره قطره ی باران

 

 

و دلم می گوید چشم ها شسته شده    زیر باران رفتم

 

 

 

دل من مانده در دریای حسرت باز هم می گرید

 

 

و خودم از سر ذوق می گویم :

 

 

این منم صادق ساده   که در دریای بی کران می گریم

 

 

و به زیبایی احساس باران دل خود می گویم

 

 

می گریم و می گریم تا آخر عمر می گریم

 

 

 

دل من گرفته انگار

 

 

ز صلابت بهانه

 

 

ز غرور عاشقانه

 

 

ز بهار صادقانه

 

 

 

دل من گرفته انگار

 

 

ز هر ان کجا که رفتم

 

 

دل من تپید امّا

 

 

خود به سادگی نگفتم

 

 

 

دل من گرفته انگار

 

 

به غرور جاودانه

 

 

به سرور راهبانه

 

 

به هر ان کجا که مستم

 

 

به طراوتی شبانه

 

 

دلِ من گرفت ساده

 

 

ز غبار بی کسی ها

 

 

ز هر آنکه گفت عاشق

 

 

دل من نماند اینجا

 

 

 

دل من گرفت ساده

 

 

به وجود یک شراره

 

 

که ز گرمی وجودش

 

 

نرسید یک ترانه

 

 

 

دل من گرفته شاید

 

 

ز تمام خستگی ها

 

 

به وجود بستگی ها

 

 

به دل هر آنکه گوید

 

 

شبِ عشق رستگی ها

 

 

 

دل من گرفته شاید

 

 

ز تمام این بیابان

 

 

ز غبار سرد و خاموش

 

 

که به خاطر وجودش

 

 

نروم از این بیابان

 

 

 

دل من گرفت امّا

 

 

سادگی مانده به راهش

 

 

صادق صادق صادق

 

 

مانده در خیالِ خامش

 

 

 

دل من گرفت امّا

 

 

سر صلح را ندارد

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:0 توسط bahar |


 

چه ناجوان مردانه سپري شدن روزهاي كه فارق از دنيا مستانه مي

 

دويديم و قاه قاه خنده هايمان آهنگ بي كلام كوي برزن مي شد .

 

 

چه زيبا بود خنده هاي از ته دل ، گريه هاي بي بهانه ، ...

 

 

چه خوش بود لحظه هاي با هم بودن و در كنار هم  ، هم بازي بودن ها ..

 

 

چه آهنگين صداي هياهمي بي وقفه ..

 

 

چه پاك اشك هاي كودكانه ...

 

 

وچه استوار دوستي هاي صادقانه ...

 

 

بزرك بود اما صادقانه دعاهاي كودكانه مان

 

 

                              كوچك بود اما لبريز از عشق قلب كوچكمان

 

 

 

 

 

 

 

وچه زود زمانه دست غم را در دستانمان نهاد

 

 

 و روزگار بار سنگين زندگي را

 

 

 

به راستي به كدامين گناه  ؟؟؟؟

 

 

شايد ....

 

 

بزرگ شديم ، قد كشيديم

 

 

        بزرگ شدند آرزوها ،دست نيافتني شدند آرزوها  و ...

 

 

كجاست آن شور و نشاط ؟؟

 

 

      كجاست آن هياهوي كودكانه ؟؟

 

 

              كجاست آن صداي قاه قاه خنده ها ؟؟

 

 

                       كجاست آن كودكان جسور و بي باك ؟؟

 

 

                               كجاست ...؟؟؟

 

 

                                      كجاست ...؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:17 توسط bahar |


دوستاي گلم سلام

حتما مطلبي رو كه تو پست قبلي گذاشته بودمو خونديد .

راستش ۱۰ روزه پيش خبر فوت پسر عمو مونو  بهمون دادند واقعا خبر وحشتناكي براي كل خانواده بود .

بيچاره پسر عموم  تازه ۲۷ سالش بود و يه دختر سه ساله ناز داشت .

ديگه حالا پريساش بايد با نبود باباش اخت بشه ....

ديگه حرفي ندارم فقط ازتون مي خوام براي شادي روح پسر عموم و همچنين براي دختر كوچولوش دعا كنيد.

                                                                                 التماس دعا

                                                                                     سبز باشيد و بهاري

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط bahar |


بي گناهيت را خواهم سرود ...

گامهاي بلند ، خنده هاي مليح و چشماني سرشار از ذوق بودن در كنار او ، محبتش را چنين مي خوانم :

در كنارت خواهم ماند ، در آغوشت خواهم گرفت و آرام دست هاي مهربانت را بر سينه سوزانم خواهم فشرد .

با بودن در كنار او ، دزد ، لحظه ها بود و غارتگر ، خوشي ها . سرور خنده هايش ، قصرش بود و مادر ، گريه ها .

چقدر آسان لحظه هاي با هم بودن را سپري مي كردند ثانيه هايي سرشار از عشق يكي بودن و يكي شدن .

هر روز غروب به اميد طلوعي زيباتر خشتي از محبت بر فراز كلبه مهرشان مي نهاد وچشم در چشم آن ماه تابان به خواب مي رفت تا طلوعي عاشق تر .

اما روزي از روزها بر دلش زمزمه كردند كه يار شبانه و مونس دل تنگي ات ، تنهايي خواهد و بس .

لحظه اي روح از آن تن خسته بي جان رها شد و آه كشان به جسم خسته تر از روحش باز گشت .

بغض سنگيني قلبش را به درد آورد و نفس راه خود را در پيچ و خم هاي گلو گم كرده بود . اشك اجازه ديدن و دستانش ياراي در آغوش كشيدن فرزند سه ساله اش را نمي داد .

واي ، نه ...

روزگار لذت ديدن لبخند پريسايش را در كنار پدر را از او ربود و زخمي عميق بر تن خسته و روح رنجورش گذاشت .

چه سخت بود ديدن پريسا با عكسي از پدر در دست و در پي مادر خواهان پدر

پدري كه با نوازش هايش از خواب ناز بيدار مي شد و شباهنگام با كلام گرمش به خواب مي رفت .

و چه سخت بود گفتني حقيقتي تلخ به كودكي اين چنين شيرين

پريسا ، جان مادر بهانه نگير دل ديگر تاب ديدن پريشانيت را ندارد به خدا كه بابا ديگر باز نخواهد آمد .

He went to PARADISE to meet GOD

او به ملاقات خدا رفت .

از آن پس مسافر قصه ما در كوچه هاي خلوت تنهايي و با غم نبود پدر انس گرفت

و هر غروب با ياد پدر با زباني كودكانه آواز سر مي دهد كه در هوايت سر به روي شانه هايت مي گذارم اي تك سوار راه فردايم .

اوج بودنم ،  در كنار تو  خواهد بود .

اي بي وفاي دوست داشتني ...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:26 توسط bahar |


 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم کهنه

 

 

 و همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

 

 

شی حس کنی هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز رو

 

 

دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته

 

 

 تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام

 

 

نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو

 

 

خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمد که هنوزم دوسش داری چقدر سخته

 

 

 گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آنوقت آروم زیر

 

 

 لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک **** بدون هر جا میرم و هر کیو میبینم

 

 

 تو را فراموش نمی کنم تو چهر ه ی همشون تو را می بیبنم بدون تا آخر عمرم

 

 

 خاطره ای از تو ِتو ذهنم باقی میمونه گل من هنوزم دوست دارم با اینکه می

 

 

دونم تو، توي باغچه دل دیگری هستي

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 توسط bahar |


گفتمش نقاش را از زندگي نقشي بكش
باقلم حبابي بر لب دريا كشيد
سلام دوستاي گل از اينكه از وبلاگ من ديدن مي كنيد ازتون ممنونم .
من بهار هستم از ديار نصف جهان


HOME
E-Mail
BAHAR20


Archives

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


Links

آقا محمد (دانلود فيلم و عكس و ...)
عاشق تنها
وبلاگ تخصصي ترفندهاي كامپيوتري
آيناز خانوم
استاد سعيد
ت مثل تنهايي
ترفند، sms،كليپ ، عكس( وحيد خان و محبوبه خانم )
خانه دل (فرزانه جون)
عشق تنها - همین X
کلبه تنهايي(haker )
دختر ايروني (جادوگر )
ارادتي بنما تا سعادتي ببري ( علي آقا )
باغ گلهاي من (مينا خانم )
نگاه ديگر (ستايش خانم )
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهار20


فالنامه





Design by : Bahar20

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس